تبليغاتX
توهمات
Nobody dies virgin. Life F**ks everyone

دلم برا اينجا تنگ شده!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گمان مبر که به آخر رسيده کار مغان... هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان
در لهیب اتش پر دود

وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد...

از فراز بام هاشان شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب

من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود.

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد
مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پشت چراغ قرمز ترمز می کنم که تو ناگهان با سرعت از پشت می زنی به اتومبيل من. زنم می گويد:"تو رو خدا دست به يقه نشوها!" و من عصبانی از ماشين پياده می شوم و سمت ماشين تو می آيم.

شیشه را پایین می دهی و با همان لحن معصومانه ی آن موقع ها می گویی:" تو رو خدا ببخشید آقا، حواسم اصلا نبود." و ناگهان چشم هایمان در هم قفل می شوند. باور نمی کنم که تو باشی. مرا با اسم کوچک صدا می کنی و من ناگهان دوباره جوان می شوم. ۲۱ ساله می شوم. دوباره عاشقت می شوم. به لبهایت خیره می شوم. هنوز هم می توانند به گناهم بیالایند. طعمشان را به یاد می آورم. سرمست میشوم از به یاد آوردنش.

دوباره صدایم می کنی:" آقای...." و من ناگهان از رویایم بیرون کشیده می شوم. بی آنکه چیزی بگویم بر میگردم به ماشین خودم و می نشینم پشت فرمان. پایم را روی پدال گاز می گذارم و تا ته فشار می دهم. 

تو را از آینه می بینم که سرت را روی فرمان گذاشته ای. شانه هایت می لرزند. گریه می کنی. از تو دور می شویم و تو آرام آرام کوچکتر و کوچکتر می شوی. و در آخر چیزی جز یک نقطه ی سیاه دور پشت سرم باقی نمی ماند!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

يک شب هوای گريه...  يک شب هوای فرياد...  امشب دلم هوای تو کرده است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

می توان رشته ی اين چنگ گسست

می توان کاسه ی اين تار شکست

می توان فرمان داد: هان، ای طبل گران

زين پس خاموش بمان

به چکاوک امّا نتوان گفت مخوان...

پی نوشت: بلاخره ديشب فينال Eurovision Song Contest 2009 برگزار شد و الکساندر ريباک با آهنگ فوق العاده زيبای Fairytale از کشور نروژ با اقتدار تمام اوّل شد( از اینجا دانلود کنيد). ايسلند دوّم، آذربايجان با آهنگ Always از آيسل تیمورزاده ( تبریزیه میگن! ) و آرش سوّم شد (آهنگ رو می تونید از اینجا بردارید)  و ترکيه هم با آهنگ Dum Tek Tek  از هاديسه چهارم شد.(از اينجا دانلود کنيد)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پسر زير چشمی دختر را نگاه کرد. بسيار زيبا بود. به نظر 19-20 ساله می رسيد. صورت ظريفي داشت و آرايش کمی هم که کرده بود او را به شدّت جذاب کرده بود. پسر اندکی جابجا شد و کاغذ ی را از کيفش بيرون آورد و شماره تلفن خودش را روی آن نوشت. امّا قبل از اينکه بتواند آن را به دختر بدهد دختر از ماشين پياده شد. پسر هم به دنبال او.

 چند قدم که دختر جلوتر رفت پسر او را صدا کرد: ببخشيد خانوم.... دختر که برگشت تا پشت سرش را نگاه کند پسر ماه گرفتگی بزرگی را روی گونه ی راست دختر ديد. چيزی که داخل تاکسی نديده بود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پيش نوشت:  من امشب در خيال خويش خواب خوب می بينم.... تو می آيی و از باغ تنت صد بوسه می چينم..

ميان نوشت: کاش آن آينه اي بودم من... که به هر صبح تو را می ديدم... می کشيدم همه اندام تو را در آغوش...سرو اندام تو با آن همه پيچ، آن همه تاب...آنگه از باغ تنت می چيدم... گل صد بوسه ی ناب

پس نوشت: صفا يی بود ديشب با خيالت خلوت ما را...ولی من باز پنهانی، تو را هم آرزو کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بچه که دستش رو برد طرف تنگ ماهی های قرمز، خاله اش بهش گفت:"فرهاد! دست بهشون نزنا!<مامانين اليوه داغ چکر!>"

پسر کوچولو ترسيد و رفت يه گوشه نشست. مامانش که اومد تو، ديد فرهاد کز کرده يه گوشه نشسته. ازش پرسيد:"فرهاد چی شده؟"

فرهاد گفت:" خاله گفت: اليمه داغ چکرسن مامان!"

مامان يه خودکار آبی گرفت دستش و رو دست فرهاد عکس چند تا کوه کشيد!

تو ترکی: داغ=کوه،    چکرسن= می کشی،     اليمه داغ چکرسن= دستم رو داغ ميکنی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 گوشه ی ميخانه اي نمانده که دردهايم را پای جام ها بريزم.

  بگذار امشب دردهايم را مزّه ی خاطراتم کنم و بنوشم. شايد اين آخرين جام را هم فردا حرام اعلام کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin