یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس میکردیم میکشیدیم رو تخته
فکر میکردیم خیلی تمیز شد
بعد که تخته خشک میشد میدیدم چه گندی زدیم...!
الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم!
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس میکردیم میکشیدیم رو تخته
فکر میکردیم خیلی تمیز شد
بعد که تخته خشک میشد میدیدم چه گندی زدیم...!
الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم!
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
ساعت نمی نوازد اما، شب از نیمه میگذرد
من میمانم و برگ کاغذهای سپیدی که روبرویم روسپی وار دراز کشیده اند و هم آغوشی با قلمم را طلب می کنند
دیگر نه گوشی می خواهم که مرا بشنود و نه چشمی که مرا بببیند
قلبی می خواهم که بتواند بنویسد!
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
Biz xosbext olmadiq sevenler kimi
Indi son bahartek sizlar qelbimiz.
Belke bu dunyaya gelmisik gulum
Artiraq dunyanin hesretini biz
... Tene de,giley de daha ebesdir,
Bu sirli royadan ayrilaq gerek.
Ya sen gecikmisen ya men telesdim,
Indi seve-seve ayrilaq gerek.
Konul gizli –gizli yanacaq indi,
Bir damla goz yashin denizdir mene.
Bize xatireler qalacaq indi,
Senin xatiren de ezizdir mene….
Bilirem.bu hesret uzecek seni,
Calis kolge kimi surunmeyesen.
Gozlerim her zaman gezecek seni,
Calis, gozlerime gorunmeyesen
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
Eylem Aktaş
Kan damlar yüreğime
Gözlerine haram değerse
Gül teninde günah gezerse
Günün birinde
Eller ayırsa, yollar kapansa
Sol yanımda senin aşkınla
Dolanırım koca dünyada
Beni unutma
Eller ayırsa yollar kapansa
Sol yanımda senin aşkınla
Kaybolurum koca dünyada
Beni unutma
Sevdalı bakışınla
Yüreğimde dağlar devrilir
Bütün ömür feda edilir
Senin uğruna
Sevdalı gülüşünle
Yüreğimde dağlar devrilir
Bütün ömür feda edilir
Senin uğruna
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
"دین محصول جانبی ترس است. شاید یک شر در بخش بزرگی از تاریخ بشر اجتناب ناپذیر می بوده ولی چرا بیش از حد شر و بدی وجود داشته است؟ آیا کشتن مردم با نام خدا تعریف بسیار دقیقی از جنون نیست؟"
- آرتور سی کلارک -
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید،
آن شخص را احمق فرض نکنید.
بلکه بدانید که آن شخص خیلی بیشتر از آنچه لیاقت داشته اید،
به شما اعتماد کرده است.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
می رانم،
تند،
دور می شوم،
شلوغی خیابان و پارک را هم،
باران آغاز می شود و من
شروع می کنم به ساختن خاطره های تک نفره!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
وه! چه شب هاي سحر سوخته
من
خسته
در بستر ِ بي خوابي ِ خويش
در ِ بي پاسخ ِ ويرانه ي هر خاطره را كز تو در آن
يادگاري به نشان داشته ام كوفته ام
كس نپرسيد ز كوبنده وليك
با صداي تو كه مي پيچد در خاطر ِ من:
« - كيست كوبنده ي در؟»
هيچ در باز نشد
تا خطوطِ گم رو رويايي ِ رخسار ِتو را
باز يابم من يك بار ِ دگر...
آه! تنها همه جا، از تكِ تاريك، فراموشي ِ كور
سوي من داد آواز
پاسخي كوته و سرد.
راست است اين سخنان:
من چنان آينه وار
در نظر گاهِ تو اِستادم پاك،
كه چو رفتي ز برم
چيزي از ما حصل ِ عشق ِ تو بر جاي نماند
در خيال ونظرم
غير ِ اندوهي در دل، غير ِ نامي به زبان،
جز خطوطِ گم و نا پيدايي
در رسوب ِ غم ِ روزان و شبان...
ليك ازين فاجعه ي ناباور
با غريوي كه
ز ديدار ِ به نا هنگام ات
ريخت در خلوت و خاموشي ِ دهليز ِ فراموشي ِ من،
در دل ِ آينه
باز
سايه مي گيرد رنگ
در اتاق ِ تاريك
شبحي مي كشد از پنجره سر،
در اجاق ِخاموش
شعله اي مي جهد از خاكستر
من درين بستر ِ بي خوابي ِ راز
نقش ِرويائي ِ رخسار ِ تو مي جويم باز
با همه چشم تو را مي جويم
با همه شوق تو را مي خوانم
زير ِلب باز تو را مي خوانم
دائم آهسته به نام
اي مسيحا!
اينك!
مرده اي در دل ِ تابوت تكان مي خورد آرام
آرام
آرام . . .
آرام . . .
>احمد شاملو>
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
گوش می خواهم، گوش
گوشی که بشنود و نرنجد
بشنود و قضاوت نکند
بشنود و تاثیر پذیرد
بشنود و بفهمد
چشم می خواهم، چشم
چشمی که ببیند و فراموش نکند
ببیند و نزدیک شود
ببیند و بفهمد
بیشتر از همیشه محتاج یک دوست شده ام انگار! محتاج یک "انسان"!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
ما به دنیا آمدیم، اما دنیا به ما نیامد!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
خداوندا!
تا به حال چیز زیادی از تو نخواسته ام.
فقط یک چیز لطفا:"خلاصم کن!"
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
از کسی که کتابخانه دارد و کتابهای زیادی میخواند نباید هراسید
از کسی باید ترسید که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد!
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
همیشه از این کلام هگل حیرت می کردم که می گفت: «تنها چیزی که در جهان جای هراس دارد، وضعیت متحجر است، وضع بی تحرک احتضار، و تنها چیزی که ارزش شادمانی دارد وضعی است که در آن نه تنها فرد، که کل جامعه، در حال مبارزه ای مدام، برای توجیه خویش است، مبارزه ای که به وساطت آن جامعه بتواند جوان شود و به اشکال زندگی جدیدی دست یابد.»
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391 توسط فرهاد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|