|
Nobody dies virgin. Life F**ks everyone
|
در آن هنگام که زیستن کفاره ی گناهان پدرت باشد
و زندگی، پیچش جان فرسای احتضار
وه! چه شیرین است مرگ!!
توی خیابون دیدمش. تو ازدحام جمعیتی که برا خرید عید از خونه هاشون اومده بودن بیرون. دستش تو دست یه مرد غریبه. خیلی عوض شده بود. موهاشو رنگ کرده بود، لنز گذاشته بود، گمونم ابروهاشو کمتر ورداشته بود. رنگ رژ لبش اونی نبود که یه زمانی عاشقانه دوسش داشتمو واسه چشیدن طعمش همه ی اخمو تخماشو تحمل میکردم. رو گونه هاش چین افتاده بود و ادکلنش دیگه هیچ بویی نداشت واسم. نمیدونم چطوری شناختمش. شاید از تپشی که با دیدنش تو قلبم افتاد بود!
امشب یکی از لاک پشتهایم مرد. در حالیکه چشمهایش بسته بود و حبابهای ماتی آنها را پوشانده بود بر سطح آب آکواریوم کوچکش بی حرکت مانده بود. ابتدا حس غم عجیبی پیدا کردم. سپس با خود گفتم شاید نمرده است و فقط بیهوش شده یا به خواب عمیقی فرو رفته است. تکانش دادم، با انگشت به لاک کوچکش زدم، سرش را جابجا کردم. اما نه، گویا واقعا مرده بود. به موجود کوچک خیره شدم. وای که چه آرامشی داشت. هیچ نیروی بیهوده ای برای مخفی کردن سرش درون لاک برای حفظ جان خود نیاز نداشت. هیچ نیرویی برای رها کردن خود از آکواریوم نیاز نداشت.(آخر هر وقت برای عوض کردن آبشان آنها را درون حوض می انداختم سرخوش از آزادی نسبتا بزرگشان (به اندازه ی حوض کوچک خانه ی ما) به سرعت شنا می کردند، سرشان را از آب بیرون می آوردند، نفس می کشیدند، به ته حوض شیرجه می رفتند و دوباره بالا آمده نفسی تازه می کردند و باز شیرجه می رفتند و از این آزادی سیراب می شدند و چون به آکواریوم تنگشان باز می گشتند مغموم خود را به دیواره های آن می فشردند تا بلکه راهی به آزادی بجویند.) آری، دیگر هیچ نیرویی برای چنین تقلّایی نیاز نداشت.
لاکپشت من مدرسه نرفته بود. کتاب نخوانده بود. کافکا را نمی شناخت. رمان نخوانده بود. فیلم ندیده بود و حتّی نمی دانست کازابلانکا فیلم رمانتیک است یا علمی-تخیّلی.
لاکپشت من رﺃی نداده بود. عاشق جنس مخالف* نشده بود. شاید حتّی به عمرش یک کلمه ی عاشقانه هم به کسی نگفته بود.
لاکپشت من فلسفه نمی دانست. لاکپشت من ایدﺋولوژی نداشت. امّا می دانم که لاکپشت من عاشق رهایی از آکواریوم کوچکش بود. لاکپشت من عاشق آزادی بود.
با خود می اندیشم که لاکپشت من بسیار شبیه من بود در این عشق آخرش. و می اندیشم که اکنون که از آکواریوم کوچک رها شده چقدر خوشبخت است.
به چشمهای لاکپشت خیره می شوم. وای که چقدر حسّ زیبای مرگ را در من تهییج میکند. گویی چیزی مرا از درون قلقلک می دهد!
*( چقدر بدم می آید از این کلمه ی "جنس مخالف"، نمی دانم چه چیز این دو جنس مخالف هم است.شاید باید ما فکر کنیم که این دو مخالف همند. امّا خوب چاره یی نیست، چون هنوز نمی دانم لاکپشتم دختر بود یا پسر. بنابراین نمی توانم بنویسم عاشق دختر نشده بود یا عاشق پسر نشده بود.)
بسته ی قرصای خواب آورو از رو میز کنار تختم برمیدارم و یکیشو بالا می اندازم. نمیدونم چرا قرص خواب منو نمیخوابونه، بلکه منو به گذشته هایی که گاه در حالت عادی هرگز به یاد نمیارم میبره. نمیدونم، شاید هم به خواب میرم و اون گذشته هارو توی خواب میبینم. کم کم قرص شروع میکنه به گذاشتن تاثیر و من هم کم کم به عقب برمیگردم. لحظه ها یکی یکی از جلوی چشام رد میشن. گویی که دکمه ی عقبگرد فیلمو زده باشم. درست میرسم به لحظه ی آخرین دیدارم با لاوین. باید دکمه ی pause را بزنم و بعد play.
اومده جلوی دانشکده با همون پراید سفیدش. تک زنگ میزنه، یعنی اینکه جلو در منتظر منه. هوا بازم سرد شده و برف هم آروم در حال باریدنه. چقدر دوست دارم شبیه یکی از این دونه های برف توی آسمون چرخ بزنم و بیفتم رو زمین و نفله بشم. از در دانشکده میام بیرون و میرم طرف ماشین. درو برام باز میکنه و من سوار میشم.
-سلام
-سلام، چطوری؟
-مرسی. تو خوبی؟
-مرسی.
- موهاتو رنگ کردی؟
- آره! هر چقدر به نامزدم گفتم که موهام نازکه میسوزه، قبول نکرد.
-مدلشم عوض کردی، نه؟ قبلا خوشگلتر بود.
دستشو میبره طرف موهاش و اونارو به شکل قبلی که من میگفتم خوشگله برمیگردونه. چند تا تار از موهاش میفته رو داشبورد. یکیشو برمیدارم و میگم : اینو نگه میدارم، تا ابد....
مثل همیشه خوشگل و دوس داشتنیه. عطرش تا عمق استخونام میره تو. موهاش، چشاش و لباش همیشه منو یاد دختره ی فیلم تایتانیک میندازه. ولی حیف که من اصلا شبیه پسره ی فیلم تایتانیک نیستم. زیر لب این شعر رو با خودم زمزمه میکنم:
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه میبینم، میبینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم.
من به خود میگویم:
"چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟"
بهم میگه لاغر شدم. میگم نه، خودم رژیم گرفتم. آخه میخوام بامشادم بره تو. میخنده، درست مثل روزای اول آشناییمون. از همون خنده های نابش. خدا، دلم برا هیچ چیزش هم تنگ نشه برا این خنده هاش حتماتنگ میشه.
ازش میپرسم : دوس داری یه آهنگ بذارم گوش کنیم؟
با سرش میگه آره.
آهنگو وا میکنم:
A kiss is just a kiss, a sigh is just a sigh.
The fundamental things apply
As time goes by.
And when two lovers woo
They still say, "I love you."
On that you can rely
No matter what the future brings
As time goes by.
Moonlight and love songs
Never out of date.
Hearts full of passion
Jealousy and hate.
Woman needs man
And man must have his mate
That no one can deny.
It's still the same old story
A fight for love and glory
A case of do or die.
The world will always welcome lovers
As time goes by.
Oh yes, the world will always welcome lovers
As time goes by.
لحظه ای بعد میبینم که چشاش پر اشک شده. بهش میگم: ولی قرار نبود این بار آخری همدیگرو گریه بندازیما! بیخیال تورو خدا. تو دیگه باید الان به فکر زندگی خودت باشی و منو فراموش کنی.
میگه : آره اما به شرطی که تو هم منو فراموش کنی و بری یه دختر دیگه که لایق خودته پیدا کنی. من لیاقت تورو نداشتم.
میگم: "میدونی عزیزم! عشق مثل یه سرسره است. بار اول که سوارش میشی، بی پروا سر میخوری. دستتو جایی بند نمیکنی. با سرعت تمام میری جلو. باد میره لای موهات و از این حس سرمست میشی. بعد یهویی میرسی ته سرسره و اگه اونجا سنگی باشه با کله میخوری به سنگ. دفعه ی دوم که میخوای سوار سرسره شی دیگه مثل دفعه ی اول سر نمیخوری. احتیاط میکنی. دستتو میگیری به اطراف. این دفعه ولی دیگه باد لای موهات نمیره و لذت دفعه ی اول را هم نمیبری. و البته سرت هم دیگه به سنگ نمیخوره. میدونی! من دفعه ی دوم رو دوس ندارم."
این دفعه هر دو میزنیم زیر گریه. یاد سکانس آخر فیلم سینما پارادیزو می افتم. صحنه یی که مرد و زن فیلم توی اتومبیل نشسته اند. مرد و زنی که سالها پیش عاشق هم بودند و بعد جبر زمانه آنها را از هم دور انداخته. اونا تو اون صحنه ی آخر همدیگر رو میبوسن و در آغوش می کشن.
چقدر دوس دارم من هم لاوین رو در آغوشم بگیرم و ببوسمش. اما نه! اون دیگه نامزد داره. تنها کاری که میکنم اینه که دستش رو فشار می دم. دستش مثل همیشه سرده.
.
.
.
.
بسته های قرصو برمیدارم و قرصا رو یکی یکی درمیارمو کف دستم جمع میکنم و همه رو یه جا بالا می اندازم. 11 تا قرص. فکر میکنم برا برگشتن به روز اولی که سر یکی از کلاسام دیده بودمش کافیه!
آرام آرام فشار دستانم را بر شقیقه هایم بیشتر می کنم تا این بار شاید مغزم از دهانم بیرون بریزد و همراه چشمانم خودم را ببیند. این بار دردی در ناحیه ی بین دو ابرویم احساس می کنم اما توجهی به آن نمی کنم. به نظرم می رسد ارزش آن را دارد که حتی با وجود درد کشیدن این کار را انجام دهم. احساس می کنم که ماده ی لزج و نرمی از دماغم به بیرون سرازیر می شود. به گمانم مغزم است. گرمای خاصی دارد. کم کم حس می کنم که پاهایم دیگر مال من نیستند. تلاش می کنم که تکانشان دهم اما گویی فلج شده ام. با دستانم بیشتر فشار می دهم. بوی خون دیگر به مشامم نمی رسد. گویی چشمانم از دیدن صحنه ی وحشتناک بیرون ریختن مغزم حالشان به هم خورده و فرار کرده اند. می خواهم اندکی دیگر فشار دهم اما دیگر دستانم نیز از کار می افتند. همانطور آنجا کف اتاق می افتم. نیمی از مغزم بر روی زمین پخش و پلا شده و نیمی دیگر هنوز در کاسه ی سرم است. خونی که از چشمانم جاریست با مغزم قاطی شده اند. با زبانم اندکی از مخلوط آنها را می چشم. مزه ی زندگی می دهد!
صبح: دخترک دست مرد را گرفت و گفت:" بابایی! پول میدی برم برا خودم مداد نو بخرم؟ آخه این مدادم انقد کوتا شده که از لای انگشتام میفته." مرد دستش را با خشونت از دست دخترک کشید و داد زد:"ندارم!" و از در خارج شد.
شب: قمارباز دوم بعد از قهقهه ای بلند به مرد گفت:" بیا این دست رو هم بازی کن!" و مرد سر گوشواره های دخترش شرط بست!
دختر در حالی که داخل ماشین نشسته بود و منتظر بود تا نوبتش برای بنزین زدن برسد، متوجه مردی شد که داخل ۲۰۶ خاکستری منتظر نوبت خود بود و ناگهان فکر کرد که ممکن است تا آخر عمر تنها بماند.
شیشه را پایین می دهی و با همان لحن معصومانه ی آن موقع ها می گویی:" تو رو خدا ببخشید آقا، حواسم اصلا نبود." و ناگهان چشم هایمان در هم قفل می شوند. باور نمی کنم که تو باشی. مرا با اسم کوچک صدا می کنی و من ناگهان دوباره جوان می شوم. ۲۱ ساله می شوم. دوباره عاشقت می شوم. به لبهایت خیره می شوم. هنوز هم می توانند به گناهم بیالایند. طعمشان را به یاد می آورم. سرمست میشوم از به یاد آوردنش.
دوباره صدایم می کنی:" آقای...." و من ناگهان از رویایم بیرون کشیده می شوم. بی آنکه چیزی بگویم بر میگردم به ماشین خودم و می نشینم پشت فرمان. زنم می گوید:"چرا هیچی بهش نگفتی؟ زنه مواد زده بود؟" چیزی نمی گویم. پایم را روی پدال گاز می گذارم و تا ته فشار می دهم. زنم داد می زند:" چیکار می کنی؟ دیوونه شدی؟"
تو را از آینه می بینم که سرت را روی فرمان گذاشته ای. شانه هایت می لرزند. گریه می کنی. از تو دور می شویم و تو آرام آرام کوچکتر و کوچکتر می شوی. و در آخر چیزی جز یک نقطه ی سیاه دور پشت سرم باقی نمی ماند!!!