تبليغاتX
توهمات
Nobody dies virgin. Life F**ks everyone

۴ ساله بودیم و با هم قایم موشک بازی می کردیم. تو قایم می شدی و من دنبال تو می گشتم و گاه که پیدایت نمی کردم می زدم زیر گریه که مبادا دیگر هرگز پیدایت نکنم!

۶ ساله بودیم و با هم به یک مهد کودک می رفتیم، عروسک هم کلاسیمان را کش می رفتیم و مخفی می کردیم تا اذیتش کنیم.

۹ ساله بودیم و با هم مدرسه می رفتیم. تو زنگ در خانه ها را می زدی و فرار می کردی سمت مدرسه و من که ترسوتر بودم فرار می کردم سمت خانه! یادت هست سر راه مدرسه کتک کاری می کردیم و وقتی خانه می رسیدیم و مادرهایمان می پرسیدند چه شده می گفتیم دماغمان به تیر چراغ برق گیر کرده؟!

۱۴ ساله بودیم، تازه پشت لبمان سبز شده بود، اندکی البته. یواشکی سیگاری از جیب پدر تو کش می رفتیم و پکی می زدیم. سرفه هایمان شروع می شد و پدرت داد می زد که ما آدم نمی شویم.

۱۷ ساله بودیم و روزنامه می خواندیم، از سیاست بحث می کردیم و کتاب های روشنفکری می خواندیم. پیپی خریده بودیم و ژست می گرفتیم و عکس می انداختیم، قهوه ی تلخ می خوردیم. عکس چه گوارا رو می زدیم به دیوار اتاقمان و پیش دخترهای فامیل تیپ روشنفکری میگرفتیم و پز می دادیم. یادت هست؟

۱۸ ساله شدیم و کنکور دادیم... من قبول شدم و تو قبول نشدی و رفتی سربازی. من بچه ماندم و تو بزرگ شدی. من بچه سوسول دانشجو شدم و تو مرد سختی دیده! یادت هست چقدر پز لباس های نظامیت را می دادی؟

تو بزرگتر شدی و من بچه ماندم...

تو عاشق شدی و من بچه ماندم...

حالا تو ازدواج کرده ای. یادت هست رفیق که مرا به عروسیت دعوت نکردی؟!

پسر کوچک زیبایی داری. یادت هست می گفتی نخواهی گذاشت پسرت آب دماغش را پاک کند؟ می گفتی پسرت را شلخته ترین پسر دنیا تربیت خواهی کرد؟ یادت هست رفیق؟ اما او اصلا شلخته نیست. یادت هست که قرارمان یادت رفته و اسمش را فرهاد نگذاشته ای؟!

دلم گرفته رفیق! دلم بدجوری گرفته این روزها. نه که تو یادت رفته باشد، نه. دلم گرفته از اینکه چرا تو بزرگ شدی و من بچه ماندم! کاش من هم بزرگ می شدم و همه چیز یادم می رفت. قرارمان و مراممان. یادم می رفت که من نباید روزمره شوم، یادم می رفت که من نباید موسیقی سبک گوش دهم، شعر نازل   بخوانم، کاش یادم می رفت که با هم قرار گذاشته بودیم که عاشق نشویم!! کاش!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دختر خوشگلی بود... تو آرزوی به دست آوردنش می سوختم... براش می مردم... اینقدر تلاش کردم که بلاخره به دستش آوردم...  لعنت به این شانس!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دختر همسایه مان بود. چند سالی بود می شناختمش. یک دختر معمولی با قیافه ای معمولی بود. لباسای معمولی می پوشید. از اون تیپ دخترای امروزی که فقط به ظاهرشون اهمیت میدن نبود. یه مدتی بود بهش فکر می کردم. به رفت و آمداش توجه می کردم. با هیچ پسری تا حال ندیده بودمش. یه چند باریم تو راه دانشگاه تعقیبش کرده بودم تا ببینم تو دانشگاه دوس پسر داره یا نه. اما نداشت. بلاخره تصمیم گرفتم که برم و احساسم رو بهش بگم و ازش تقاضای ازدواج کنم. 

- مریم خانوم! من یه مدتیه که به شما فکر می کنم و به نظرم دختر با شخصیت و متینی میرسید. می تونم امشب با خونواده خدمت برسم؟!

- آقا فرهاد! لطفا مزاحم نشید. من مال حمید گودرزیم. غیر از اونم با هیچ کس دیگه ازدواج نمی کنم!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زن همسایه که آمده بود خانه ی ما، شنیدم به مادرم گفت: دخترت مثل ماه می مونه! غصه همه ی وجودم رو گرفت: نکنه منم مثل ماه همیشه باید تنها بمونم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin