تبليغاتX
توهمات
Nobody dies virgin. Life F**ks everyone

دستفروشی بساط روسری هایش را کنار خیابان چیده است. چند خانم روبروی بساط ایستاده اند و روسری ها را برانداز می کنند. دختری روپوش و مقنعه ی مشکی پوشیده و در کنار مادرش یکی از روسری ها را امتحان می کند. چشمهایم تیز می شوند. می شناسمش. هنوز زیباست و من چقدر از اینکه او زیبا باشد متنفرم! می خواهم داد بزنم که "نه ! آن رنگ روسری اصلا به رنگ چشم هایت نمی خورد!" دوباره ذهن بیمارم فلش بک هایش را به راه می اندازد. آخرین بار که با او صحبت کردم تا مرز جنون از او متنفر شدم. از هرچه دختر زیبا بود متنفر شدم. از چشم های درشت و لبخندهای ریز متنفر شدم. حتی از خودم هم متنفر شدم که چگونه عاشق دروغگویی چون او شده بودم. اما اکنون...

از خیابان عبور می کنم. راهم را کج می کنم تا دوباره چشمانم به او نیفتد. با صدای یک کارگر که داد می زند:" آی بی فرهنگ!" از قعر خاطراتم بیرون کشیده می شوم. پیاده رو را تازه سیمان ریخته اند و من تا مچ پا در آن فرو رفته ام. یاد آن جمله ی معروف می افتم:" عشق همچون سیمان خیسی می ماند که هر چه بیشتر در آن بمانی، بیشتر در آن فرو می روی و رفتنت سخت تر می شود."

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  توسط ...  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin