|
Nobody dies virgin. Life F**ks everyone
|
اگر به جای اين همه فوتباليست گاو شيرده تو اين مملکت داشتيم، تو توليد شير خودکفا ميشديم.

بچه اي بی تربيت که مادرش برای خلاصی از دست شيطنت ها و بی تربيتی های او توپی برايش می خرد و او را به کوچه ميفرستد تا بازی کند. بچه بازی می کند و ميکند تا اينکه يک فوتباليست ميشود و برای يک سال بازی به طور متوسّط 100 ميليون تومان پول ميگيرد.
جوانی ديگر 23 سال درس ميخواند تا دکترا بگيرد. بعد از تمام شدن درسش هيچ دانشگاهی او را بورس نميکند و او مجبور ميشود در يکی از شعب يکی از دهات دور دانشگاه آزاد مشغول به تدريس شود. ماهی 500 هزار تومان در آمدش ميشود.
دارم بالا ميارم از اين اوضاع!
دارم بالا ميارم از اين اوضاع!
دارم بالا ميارم از اين اوضاع!
بخشی از خاطرات وزير صنايع دولت هاشمی که در همان دولت آقای خاتمی وزير ارشاد بودند.
"....مورد جالب ديگر به مشاجره من و آقاي خاتمي درباره ويدئو برميگردد. قبل از دولت هاشمي ويدئو را ممنوع كرده بودند. من چون وزير صنايع بودم ميخواستم كاستها و دستگاه در داخل توليد شود. ايشان [خاتمی] هم وزير ارشاد بودند. بحث شد در دولت كه آقا چه كاري است كه شما ويدئو را ممنوع كردهايد. آنهايي كه متدين هستند اطاعت ميكنند آنهايي كه نميكنند ميروند زيرزميني وارد ميكنند. لذا هم برنامههاي خوب عرضه نميشود و هم حقوق دولت پايمال ميشود. ما هم يك جلسه مفصل با ايشان[خاتمی]گذاشتيم تا بالاخره ايشان را قانع كنيم با آزادسازي ويدئو موافقت كنند، اما زورمان نرسيد تا اين كه دولت آقاي هاشمي تاكيد كردند ويدئو را با يك مقدماتي آزاد كرد. "
خاتمی آمد!
.......
پس نوشت: زياد جدّی نگيريد، يه داستان بيشتر نيست. چون فکر نميکنم اون مرد عاشق اينقدر احمق بوده باشه که هنوزم فکر کنه که اون نبوده. و فکر ميکنم تا حالا فهميده که نبايد عاشق هر کس و ناکس و بی سر و پايی شد.
نتيجه ی اخلاقی داستان و پس نوشت:
يادمان باشد از امروز خطايی نکنيم...گر که در خويش شکستيم صدايی نکنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد... طلب عشق ز هر بی سر و پايی نکنيم

چار پا خوب، دو پا بد
چار پا خوب، دو پا بد
چار پا خوب، دو پا بد
چار پا خوب، دو پا بد
چار پا خوب، دو پا بد
چار پا خوب، دو پا بد
.
.
.
.
*بر گرفته از کتاب"قلعه ی حيوانات" نوشته ی جورج ارول.
**اگر کتاب فوق را تا به حال نخوانده ايد بايد بگويم که همانا در مرگ جاهليت خواهيد مرد. برای دانلود نسخه یPDF کافی است روی اسم کتاب کليک کنيد.
سال اوّل ابتدايی را در مدرسه اي در يک روستای دور افتاده ميخواندم. معلّمی جوان داشتم که بسيار دوستش داشتم. طوری که به ياد می آورم که روزی چون او ناراحت بود من شب با گريه به رختخواب رفتم و وقتی مادرم علّتش را پرسيد چون من غرور کودکيم اجازه نمی داد دليل اصليش را بگويم به مادرم گفتم که دندان درد دارم.
معلّم بسيار مهربان و دلسوزی بود. و چون ما معمولا پول خريد دفترچه و لوازم التحرير نداشتيم از ما ميخواست که مشق هايمان را با مداد بنويسيم. و او نيز هرگز با خودکار آنها را امضاء نميکرد تا ما بتوانيم بعدا آنها را پاک کرده و دوباره در آن دفترچه بنويسيم.
روزی معلّم دوست داشتني مان سر کلاس آمد و گفت که بايد از هم جدا شويم چرا که او مجبور است به خدمت سربازی برود. من و همه ی بچه ها ناراحت شديم. بعضی هامان گريه کرديم و به او گفتيم :" امّا آقا ما عاشق شما هستيم، چطور می توانی ما را ترک کنی؟"
معلّم مان در جواب گفت:" می دانم که شما عاشق من هستيد و بدانيد که من هم عاشق شما هستم. امّا فرزندان من! بدانيد که در زندگی، انسان ممکن است عاشق بسياری چيز ها باشد، امّا فقط يک عشق است که بايد به خاطر آن همه ی عشق های ديگر را ول کند و فقط به دنبال آن عشق برود. برای من آن عشق، عشق به وطن است."
گه منّت روزگار
گه منّت خلق
ای مرگ بيا که زندگی ما را کشت