|
Nobody dies virgin. Life F**ks everyone
|
يک شب هوای گريه... يک شب هوای فرياد... امشب دلم هوای تو کرده است!
می توان رشته ی اين چنگ گسست
می توان کاسه ی اين تار شکست
می توان فرمان داد: هان، ای طبل گران
زين پس خاموش بمان
به چکاوک امّا نتوان گفت مخوان...
پی نوشت: بلاخره ديشب فينال Eurovision Song Contest 2009 برگزار شد و الکساندر ريباک با آهنگ فوق العاده زيبای Fairytale از کشور نروژ با اقتدار تمام اوّل شد( از اینجا دانلود کنيد). ايسلند دوّم، آذربايجان با آهنگ Always از آيسل تیمورزاده ( تبریزیه میگن! ) و آرش سوّم شد (آهنگ رو می تونید از اینجا بردارید) و ترکيه هم با آهنگ Dum Tek Tek از هاديسه چهارم شد.(از اينجا دانلود کنيد)
پسر زير چشمی دختر را نگاه کرد. بسيار زيبا بود. به نظر 19-20 ساله می رسيد. صورت ظريفي داشت و آرايش کمی هم که کرده بود او را به شدّت جذاب کرده بود. پسر اندکی جابجا شد و کاغذ ی را از کيفش بيرون آورد و شماره تلفن خودش را روی آن نوشت. امّا قبل از اينکه بتواند آن را به دختر بدهد دختر از ماشين پياده شد. پسر هم به دنبال او.
چند قدم که دختر جلوتر رفت پسر او را صدا کرد: ببخشيد خانوم.... دختر که برگشت تا پشت سرش را نگاه کند پسر ماه گرفتگی بزرگی را روی گونه ی راست دختر ديد. چيزی که داخل تاکسی نديده بود!
ميان نوشت: کاش آن آينه اي بودم من... که به هر صبح تو را می ديدم... می کشيدم همه اندام تو را در آغوش...سرو اندام تو با آن همه پيچ، آن همه تاب...آنگه از باغ تنت می چيدم... گل صد بوسه ی ناب
پس نوشت: صفا يی بود ديشب با خيالت خلوت ما را...ولی من باز پنهانی، تو را هم آرزو کردم
بچه که دستش رو برد طرف تنگ ماهی های قرمز، خاله اش بهش گفت:"فرهاد! دست بهشون نزنا!<مامانين اليوه داغ چکر!>"
پسر کوچولو ترسيد و رفت يه گوشه نشست. مامانش که اومد تو، ديد فرهاد کز کرده يه گوشه نشسته. ازش پرسيد:"فرهاد چی شده؟"
فرهاد گفت:" خاله گفت: اليمه داغ چکرسن مامان!"
مامان يه خودکار آبی گرفت دستش و رو دست فرهاد عکس چند تا کوه کشيد!
تو ترکی: داغ=کوه، چکرسن= می کشی، اليمه داغ چکرسن= دستم رو داغ ميکنی
گوشه ی ميخانه اي نمانده که دردهايم را پای جام ها بريزم.
بگذار امشب دردهايم را مزّه ی خاطراتم کنم و بنوشم. شايد اين آخرين جام را هم فردا حرام اعلام کنند.
دخترک رقصيد و رقصيد و رقصيد. دور ميله که می چرخيد انگار حواسش به هيچ کس و هيچ چيز نبود. تماشاچيان داخل سالن دلارهای سبزشان را به طرف او تکان می دادند تا مگر او برای دقيقه اي هم که شده روی زانوان آنها بنشيند. دخترک امّا انگار هيچ کس را نمی ديد. 11 شب تا 4 صبح، رقصيد و رقصيد. او مشهورترين استريپر آن کلوب بود. دختری که هر شب چنان شوخ و شنگ با تماشاچيان خود گپ ميزد و دل از آنها می ربود و به اين خاطر هم بود که بسيار محبوب بود، گويا امشب هيچ کس را نمی ديد.... امشب می خواست برای خودش برقصد.