|
Nobody dies virgin. Life F**ks everyone
|
گمان مبر که به آخر رسيده کار مغان... هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است

پشت چراغ قرمز ترمز می کنم که تو ناگهان با سرعت از پشت می زنی به اتومبيل من. زنم می گويد:"تو رو خدا دست به يقه نشوها!" و من عصبانی از ماشين پياده می شوم و سمت ماشين تو می آيم.
شیشه را پایین می دهی و با همان لحن معصومانه ی آن موقع ها می گویی:" تو رو خدا ببخشید آقا، حواسم اصلا نبود." و ناگهان چشم هایمان در هم قفل می شوند. باور نمی کنم که تو باشی. مرا با اسم کوچک صدا می کنی و من ناگهان دوباره جوان می شوم. ۲۱ ساله می شوم. دوباره عاشقت می شوم. به لبهایت خیره می شوم. هنوز هم می توانند به گناهم بیالایند. طعمشان را به یاد می آورم. سرمست میشوم از به یاد آوردنش.دوباره صدایم می کنی:" آقای...." و من ناگهان از رویایم بیرون کشیده می شوم. بی آنکه چیزی بگویم بر میگردم به ماشین خودم و می نشینم پشت فرمان. پایم را روی پدال گاز می گذارم و تا ته فشار می دهم.
تو را از آینه می بینم که سرت را روی فرمان گذاشته ای. شانه هایت می لرزند. گریه می کنی. از تو دور می شویم و تو آرام آرام کوچکتر و کوچکتر می شوی. و در آخر چیزی جز یک نقطه ی سیاه دور پشت سرم باقی نمی ماند!!!