|
Nobody dies virgin. Life F**ks everyone
|
پسر زير چشمی دختر را نگاه کرد. بسيار زيبا بود. به نظر 19-20 ساله می رسيد. صورت ظريفي داشت و آرايش کمی هم که کرده بود او را به شدّت جذاب کرده بود. پسر اندکی جابجا شد و کاغذ ی را از کيفش بيرون آورد و شماره تلفن خودش را روی آن نوشت. امّا قبل از اينکه بتواند آن را به دختر بدهد دختر از ماشين پياده شد. پسر هم به دنبال او.
چند قدم که دختر جلوتر رفت پسر او را صدا کرد: ببخشيد خانوم.... دختر که برگشت تا پشت سرش را نگاه کند پسر ماه گرفتگی بزرگی را روی گونه ی راست دختر ديد. چيزی که داخل تاکسی نديده بود!